Uncategorized

در سکوتِ خودم، زمزمه‌ای از روح زن
که می‌شکند قیدِ تاریکی با نورِ جان

نه شمشیر دارد، نه زرهِ سردِ فولاد
ولی در سینه‌اش طوفانِ عشق است خروشان

مثل کوه می‌ایستد، ولی نرم‌تر از باران
در سینه‌اش دریاست، در نگاهش کران

شکستنی نیست روحش با هیچ طوفانی
چون ریشه‌ی ایوان در دلِ خاکِ جاودان

زنانه است قدرتش، نه ضعف، نه فریاد
در سکوتِ وجودش، جهان می‌شود فریاد

روح زن، آتشی است که خاکستر نمی‌شود
در هر ذره‌اش، هزار خورشید نهفته است نهان…

نوشته های مشابه

‫3 دیدگاه ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا